سواد دیجیتال

چطور به آنچه «واقعاً می‌خواهیم» برسیم؟ شش درس از پژوهش‌ها

میل تقلیدی: خواسته‌هایی که مال ما نیستند
مردی قاب آینه‌ای ترک‌خورده را جلوی صورتش گرفته و چهره‌اش در تکه‌های شکسته، تکه‌تکه دیده می‌شود
علی‌اصغر هنرمند
دکتر علی‌اصغر هنرمند
زمان مطالعه ۱۰ دقیقه

در زندگی چیزهایی هست که آن‌ها را به‌شدت می‌خواهید! و با خودتان فکر می‌کنید: «همین که به آن برسم، همه‌چیز درست می‌شود.» شبکه‌های اجتماعی هم به این خواسته‌های ما دامن می‌زنند. هنگامی هم که به آن می‌رسید، حال‌تان عالی است؛ مغزتان یک دور افتخار کوچک می‌زند.

اما این حال ماندگار نیست. جادویش کم‌کم می‌پرد. و ذهن ما به‌جای اینکه در اصل ماجرا شک کند، نتیجه می‌گیرد: «لابد چیز اشتباهی را می‌خواستم. یک چیز دیگر حتماً جواب می‌دهد.» شغلی دیگر، خودرویی دیگر، رابطه‌ای دیگر، کشوری دیگر. و چرخه دوباره شروع می‌شود.

همه‌ی ما بارها این چرخه را تجربه کرده‌ایم و جواب نگرفته‌ایم. مشکل کجاست؟

مشکل اینجاست که اغلب، این ما نبوده‌ایم که خواسته‌هایمان را انتخاب کرده‌ایم و در واقع خواسته‌ها را از دیگران «گرفته‌ایم»؛ همان‌طور که سرماخوردگی یا خمیازه را می‌گیریم. یا همان‌طور که وسط بحث، ناگهان لحن پدر یا مادرمان از دهانمان بیرون می‌آید (با اینکه به خودمان قول داده بودیم این‌بار جور دیگری رفتار کنیم و شبیه آن‌ها نباشیم!).

شاید بگویید: «من خودم تصمیم می‌گیرم چه چیزی بخواهم، من خودم سلیقه دارم.» اما به نظرتان این صحیح است؟ یعنی کاملاً مستقل و اتفاقی، درست همان سالی به «چای ماچا» علاقه‌مند شدید که همه‌ی اطرافیانتان علاقه‌مند شدند؟ عجب تصادفی!

اینجاست که باید سراغ رنه ژیرار (René Girard) برویم. او البته روان‌شناس نبود؛ استاد ادبیات بود. او بسیاری از رمان‌های مشهور را مطالعه کرد و زیر همه‌ی این رمان‌های کلاسیک یک الگوی مشترک دید: آدم‌ها همان چیزهایی را می‌خواهند که دیگران می‌خواهند.

آن‌ها بی‌وقفه از هم تقلید می‌کنند و در همان حال کاملاً مطمئن‌اند خواسته‌هایشان صددرصد اصیل است! او این را «میل تقلیدی» نامید. سال‌ها بعد، پژوهش‌های روان‌شناسی هم نشان دادند حق با آن استاد ادبیات بوده: خواسته‌های ما اغلب یک پروژه‌ی گروهی‌اند.

قصد قضاوت ندارم. بعضی چیزهایی که دیگران می‌خواهند واقعاً ارزش خواستن دارند و بعضی آدم‌ها هم واقعاً ارزش الگو گرفتن. حرف این است: اگر «خواستن» مسری است، بد نیست حواس‌مان باشد چه چیزی را داریم تبدیل به خواسته‌ی خودمان می‌کنیم.

ما زمان زیادی را صرف نگرانی از «نرسیدن» به خواسته‌هایمان می‌کنیم. اما این بدترین اتفاق ممکن نیست. بدترین حالت این است که یک عمر دنبال چیزی بدوید (و شاید حتی به آن برسید) در حالی که از اول واقعاً مال شما نبوده است!

حالا برویم سراغ اصل مطلب:

۱. بفهمید «چه کسی» خواسته‌هایتان را انتخاب می‌کند

آن چیزی که هوسش را کرده‌اید شاید واقعاً هم خواستنی باشد؛ اما آن هیجانی که حس می‌کنید؟ آن را از کس دیگری گرفته‌اید! و این فرایند تقریباً همیشه ناخودآگاه است.

چرا چنین می‌کنیم؟ یک روان‌شناس نشان داد که ما در بسیاری از حوزه‌های زندگی «معیار عینی» روشنی برای سنجش خودمان نداریم. هیچ‌کس در بزرگسالی کارنامه‌ای دریافت نمی‌کند که رویش نوشته باشد برای هر کدام از فاکتورهای زندگی چه امتیازی می‌گیریم!

مثلاً نمره‌ی ازدواج‌مان ۱۸ است. اما در شغل‌مان نمره‌ی ۱۶ گرفته‌ایم و نمره‌ی سلامت‌مان ۱۰ شده (در نتیجه نسبت به پسرخاله‌مان امتیاز کمتری داریم!).

وقتی معیار عینی در دسترس نباشد، به «دیگران» نگاه می‌کنیم تا بفهمیم «موفقیت» یعنی چه. و حالا می‌فهمید چرا خوشبختی این‌قدر لغزنده به نظر می‌رسد: خط‌کش‌مان مدام دست دیگران است.

پس به چیزی که می‌خواهید فکر کنید و بپرسید: «چه کسی به من یاد داد این چیز ارزش خواستن دارد؟» دقت کنید که نپرسید «چرا این را می‌خواهم؟» چون با این پرسش فقط دستگاه توجیه‌سازی مغزتان را روشن می‌کنید. به خودتان خواهید گفت آن اندام رؤیایی را «به‌خاطر سلامتی» می‌خواهید، و ظاهراً سلامتی هم یعنی اینکه دیگران در استخر تحت‌تأثیر قرار بگیرند.

شاید ازدواج یکی از دوستانتان شما را به فکر رابطه انداخته باشد. شاید یک استاد دانشگاه شما را به رشته‌ای علاقه‌مند کرده باشد. هیچ اشکالی هم ندارد.

حالا پرسش دوم، سؤال ناخوشایندتر: «موفقیت چه کسی حرصم را درمی‌آورد؟» چون آدم‌هایی که نسبت به آن‌ها حسادت می‌کنیم، در شکل‌دادن خواسته‌هایمان نقش بسیار مهمی دارند.

۲. شما در واقع، دنبال یک «آدم خاص» هستید

ما فکر می‌کنیم که دنبال «موفقیت‌ها» می‌دویم؛ اما در واقعیت معمولاً دنبال «آدم‌ها» هستیم. ما خودِ آن مسیر شغلی را آن‌قدرها نمی‌خواهیم؛ می‌خواهیم مثل کسی که آن مسیر را رفته، احساس موفقیت کنیم.

به همین دلیل است که رسیدن به یک خواسته، اغلب توی ذوق‌مان می‌زند. خریدن آن خودرو فقط یک ماشین نصیبتان می‌کند؛ شما را به آدم داخل تبلیغ تبدیل نمی‌کند که ظاهراً با رانندگی در جاده‌ی کوهستانی هنگام طلوع آفتاب، همه‌ی مشکلات زندگی‌اش حل شده است. هیچ فروشگاهی نمی‌تواند یک زندگی تازه برایتان بسته‌بندی کند.

پس به چیزی که سخت هوسش را کرده‌اید نگاه کنید و بپرسید: «فکر می‌کنم این چیز قرار است چه کاری برایم بکند؟» اگر جواب این است که «کارم را راحت‌تر کند»، عالی است.

مشکل وقتی شروع می‌شود که جواب این باشد: «من را به آدمی تبدیل کند که همه برایش احترام قائل‌اند» یا «باعث شود حس کنم آدم قابل قبولی هستم.» این‌ها از عهده‌ی هیچ کالایی برنمی‌آید.

۳. روی همتایان خود تمرکز کنید

خیلی‌ها فکر می‌کنند مشکل، تقلید از سلبریتی‌هاست. اما تقلید وقتی واقعاً ناسالم می‌شود که به رقابت تبدیل شود؛ و ما معمولاً با کسی که فقط توی موبایل‌مان می‌بینیم وارد رقابت نمی‌شویم.

پس این موج‌های حسادت از کجا می‌آیند؟ از «امیر!».

در محل کار یک امیر دارید. در فامیل هم یک امیر هست. یک امیر هم از دوران دانشگاه مانده که مدام در شبکه‌های اجتماعی جلوی چشم‌تان سبز می‌شود. همتایان شما همین‌ها هستند؛ همان‌ها که صدای درونتان را درمی‌آورند: «صبر کن ببینم… او که تقریباً عین من است! پس چرا او به آنجا رسیده و من نه؟»

رقابت وقتی شکل می‌گیرد که طرف آن‌قدر به شما نزدیک باشد که ذهن‌تان بگوید: «اگر خراب نکرده بودی، جای او بودی.»

پژوهشگران در مطالعه‌ای بررسی کردند چه چیزی باعث می‌شود آدم‌ها از زندگی‌شان احساس رضایت کنند. جواب، مقدار پول نبود؛ «رتبه‌ی درآمدی» بود. ممکن است درآمدتان چهار برابر شود و باز هم حالتان بد باشد، اگر درآمد همتایان شما پنج برابر شده باشد.

پس بپرسید: «من نمره‌ی زندگی‌ام را با چه کسی می‌سنجم؟ و بعد از دیدنش چه حالی پیدا می‌کنم؟» اگر خبر ارتقای شغلی‌اش به شما انگیزه می‌دهد، عالی. اما اگر دیدن پست‌هایش خون‌تان را به جوش می‌آورد، فاصله بگیرید. پست‌هایش را بی‌صدا کنید. و اگر نمی‌توانید از او دور بمانید، دست‌کم در ذهن‌تان از مقام «الگو» پایینش بیاورید. او حق ندارد معنای زندگی شما را تعیین کند.

۴. حسادت را به کارآموزی تبدیل کنید

مشکل اینجاست که آدم‌هایی که نسبت به آن‌ها حسادت می‌کنیم، کم‌کم به الگوی ما تبدیل می‌شوند.

این پدیده را «همزادهای تقلیدی» می‌نامند: هر چه دو رقیب به هم نزدیک‌تر شوند، شبیه‌تر می‌شوند. حتماً دیده‌اید که دو نفر گرفتار چنین مسابقه‌ای شوند؛ مسابقه‌ای که برای همه جز خود آن دو نفر مضحک است.

همین که برای آرامش خود نیاز داشته باشید کسی ببازد، او صاحب‌اختیارتان شده. او تصمیم می‌گیرد و شما دنبالش می‌روید. حتی اگر برنده شوید، جایزه‌تان این است: خودتان به او تبدیل می‌شوید.

دوست داشتم ساده بگویم «حسادت نکنید»، اما این توصیه فقط به درد آدم‌های خیالی می‌خورد. پژوهش‌ها نشان می‌دهند مقایسه‌ی خود با دیگران خودکار است و مهارش تلاش آگاهانه می‌خواهد.

راه بهتر این است که از حسادت‌تان چیزی یاد بگیرید. حسادت آزاردهنده است، اما تصادفی نیست؛ حسادت انگشتش را روی چیزی می‌گذارد و می‌گوید: «این برای تو مهم است.»

پس به‌جای اینکه ذهن‌تان را درگیر رقیب کنید، بپرسید: «اگر لازم نباشد او شکست بخورد، از این وضعیت چه می‌توانم یاد بگیرم؟» او چه کاری را خوب انجام می‌دهد؟ شما چطور می‌توانید آن مهارت را در خودتان بسازید؟ خود مهارت را بردارید و حاشیه را کنار بگذارید. چون اگر موفقیت شما به شکست او گره خورده باشد، هنوز به او زنجیر هستید.

۵. به دنبال خواسته‌های ریشه‌دار باشید

بین «خواسته‌های سطحی» و «خواسته‌های ریشه‌دار» تمایز وجود دارد. خواسته‌های سطحی به جایگاه اجتماعی آغشته‌اند و تماشاگر می‌خواهند: عنوان شغلی تازه، ماشین شیک.

اما خواسته‌های ریشه‌دار عمیق‌ترند: دوست خوبی بودن، بهتر شدن در یک مهارت. متأسفانه خواسته‌های ریشه‌دار در عکس‌های اینستاگرامی، جذاب به نظر نمی‌رسند! تلاش تدریجی‌تان طی پنج سال گذشته شما را تبدیل به انسان مهربان‌تری کرده، اما در ازای آن هزار لایک نمی‌گیرید. ولی فراموش نکنید که این خواسته‌ها حتی وقتی هیچ‌کس نگاه نمی‌کند، ارزشمندند.

پژوهش‌ها نشان داده افرادی که زندگی‌شان را حول پول و شهرت سامان می‌دهند، به‌اندازه‌ی کسانی که بر روابط و رشد فردی تمرکز دارند شاد نیستند.

خواسته‌های سطحی از جنس «کالای منزلتی»‌اند؛ ارزششان از مقایسه با دیگران می‌آید و همین، آن‌ها را ذاتاً رقابتی می‌کند. و ریاضیِ این رقابت بی‌رحم است: همه نمی‌توانند نفر اول باشند. اگر یک نفر ثروتمندترین است، یعنی بقیه نیستند. احتمال اینکه شما نفر اول شوید (و بمانید) چقدر است؟ و چه هزینه‌ای برایتان دارد؟ خواسته‌های ریشه‌دار اما این مشکل را ندارند و اصلاً بازیِ برد و باخت نیستند.

البته قرار نیست ادای قدیسان را دربیاوریم. بیشتر خواسته‌های ما نه کاملاً سطحی‌اند نه کاملاً ریشه‌دار؛ ترکیبی از هر دو هستند و اشکالی هم ندارد. مهم این است که از نسبت‌شان آگاه باشید. محک نهایی این پرسش است: «اگر هیچ‌کس هرگز نمی‌فهمید به آن رسیده‌ام، آیا باز هم می‌خواستمش؟»

۶. قهرمانان بهتری انتخاب کنید

ما به هر حال به دیگران نگاه خواهیم کرد. سؤال اصلی این است: به چه کسی؟

از این به بعد هر وقت کسی تحت‌تأثیرتان قرار داد، بپرسید: «این آدم باعث می‌شود چه چیزی بخواهم؟» اگر باعث می‌شود بخواهید جذاب به نظر برسید و تحسین غریبه‌ها را جمع کنید، مراقب باشید. اگر باعث می‌شود بخواهید مهارت تازه‌ای یاد بگیرید یا انسان بهتری شوید، عالی است.

می‌دانید بهترین الگوها اغلب چه وجه مشترکی دارند؟ «مرده‌اند». جدی می‌گویم. آدم‌های درگذشته همیشه آن فاصله‌ای را دارند که نمی‌گذارد به رقیب‌تان تبدیل شوند. دیگر کاری نمی‌کنند که ناامیدتان کند؛ نه خط تولید مکمل‌های بی‌خاصیت راه می‌اندازند، نه در لینکدین با فروتنیِ نمایشی از شغل تازه‌شان پز می‌دهند.

و یک نکته‌ی مهم: همیشه بیش از یک الگو داشته باشید. داشتن فقط یک قهرمان که تمام وجودتان را تسخیر کرده، اسم دیگری دارد: عضویت در فرقه! برای خودتان و در ذهن خودتان شورایی از مربیان بسازید؛ اتاق فکری که خواسته‌هایتان را تربیت کند و شما را به نسخه‌ای بهتر و چندوجهی‌تر از خودتان برساند.

جمع‌بندی

برای رسیدن به چیزی که واقعاً می‌خواهید:

  • بفهمید چه کسی خواسته‌هایتان را انتخاب می‌کند: هیچ نوزادی با علاقه‌ی ذاتی به ماشین بنز به دنیا نمی‌آید. از خودتان بپرسید: «چه کسی به من یاد داد این چیز ارزش خواستن دارد؟»
  • شما در واقع دنبال یک آدم خاص هستید: آن شیء یا فلان دارایی قرار نیست شما را به آدمی تبدیل کند که آن را همراهش دیده‌اید. بپرسید: «فکر می‌کنم این چیز قرار است چه کاری برایم بکند؟»
  • روی همتایان خود تمرکز کنید: نگران سلبریتی‌ها نباشید؛ ماجرا زیر سر «امیر» است. بپرسید: «نمره‌ی زندگی‌ام را با چه کسی می‌سنجم و بعد از دیدنش چه حالی پیدا می‌کنم؟»
  • حسادت را به کارآموزی تبدیل کنید: بپرسید: «اگر دیگر لازم نباشد او شکست بخورد، از این وضعیت چه یاد می‌گیرم؟» به دنبال مهارت‌های آن شخص بروید، نیاز به باختِ او را کنار بگذارید.
  • بهتر بخواهید: خواسته‌های ریشه‌دار را به سطحی‌ها ترجیح دهید. بپرسید: «اگر هیچ‌کس هرگز نمی‌فهمید، باز هم می‌خواستمش؟»
  • قهرمانان بهتری انتخاب کنید: بپرسید: «این آدم باعث می‌شود چه چیزی بخواهم؟» بهترین الگوها مرده‌اند! البته محدودیت‌هایی هم دارند؛ مثلاً نمی‌شود با آن‌ها قهوه خورد.

و آخرین نکته؟ خود شما هم یک الگو هستید. دیگران (آگاهانه یا ناآگاهانه) می‌بینند دنبال چه می‌دوید و به چه پوزخند می‌زنید، و این رفتارها رویشان اثر می‌گذارد.

می‌توانید به فرزندتان بگویید انسان خوبی بودن از همه‌چیز مهم‌تر است؛ اما اگر فقط وقت برنده‌شدنش ذوق کنید، این را می‌بیند و به خاطر می‌سپارد. کودکان انسان‌شناس‌های تمام‌عیاری‌اند؛ مدام قبیله را زیر نظر دارند تا بفهمند خدایان واقعی‌اش چه کسانی هستند.

شما خط‌کشی هستید که شخصی دیگر زندگی‌اش را با آن اندازه می‌گیرد. تحسین و حسادت شما مثل اصول اخلاقی‌تان بر اطرافیان اثر می‌گذارد؛ خوبی و بدی هر دو مسری‌اند. پس سؤال آخر: «آیا آدم‌های اطراف من از من یاد می‌گیرند چه چیزی را بخواهند؟»

قرض‌گرفتن خواسته‌ها اجتناب‌ناپذیر است، اما می‌شود بهتر از پسش برآمد. هر از گاهی بررسی کنید کدام صدا در ذهن‌تان دارد می‌گوید چه بخواهید. بالاخره این جمجمه مال شماست! باید درباره‌ی اینکه چه کسی در آن زندگی می‌کند، حق نظر داشته باشید.

برداشتی آزاد از نوشته‌ی اریک بارکر (Eric Barker)

نظر بدهید

    تازه‌ترین مطالب

    مطالب پرنگاه

    ویدیوهای نوشدارو

    ویدیو های بیشتر
    مشاهده همه ویدئوها

    حکایت‌های کوتاه، حقیقت‌های بزرگ

    در این بخش، به بررسی دقیق و جامع نشانه‌ها و رفتارهایی می‌پردازیم که ممکن است به کلاهبرداری آنلاین مرتبط باشند. شناخت این موارد می‌تواند به شما کمک کند.

    ویدیو های بیشتر

    منابع

    1. Eric Barker — bakadesuyo.com
      https://bakadesuyo.com/2026/08/get-what-you-really-want